من در برزخی گرفتار بودم که قیامتش جهنم بود....
فصل بیست و هشتم:
اگر طول و تفصیل ندم براتون و زیاد وارد جزییات نشم عذاب بیشتری
می کشم چون خیلی چیزهای کوچولو گاهی خیلی چیزهای
بزرگی رو بوجود میاره.البته از خیلی دوره های زمانی زندگیم چشم
می پوشم و سعی می کنم طولانی نشه
اولین عادت ماهیاننم رو تو خونه صابر تجربه کردم دردناک مثل همیشه
با رودر واسی و خجالت بی حد و حصر تونستم بگم که پریود شدم
و نمی تونم بیام مهمونی.اون شب خودش رفت بعد از ۲ هفته هنوز
دستش پایین تنم رو لمس نکرده بود و شبهای جمعه دوره مهمونی
داشتن دوستا و رفقای قدیم و جدید من اون شب تو خونه تنها موندم
و تمام سوراخ سنبه هاشو گشتم بگذریم که از دیدن بعضی وسایل
واقعا کفم می برید و خیلی از اونها رو هم نمی دونستم چیه
اون شب تو ذهن خودم به یه گنج رسیده بودم زیر کشو میز تلویزیون
یه انبار از فیلمهای مختلف بود.من اون شب برای اولین بار فیلم
(( بر باد رفته)) رو دیدم و شیفته اسکارلت شدم عشقش منو
دیوونه می کرد و هوسبازیش انگار به من جسارت می داد.
گرچه طولانی بود اما من در طول هفته بعد دو بار دیگه اون فیلم
رو دیدم و هر بار بیشتر عاشقش می شدم.از اینکه صابر به من
نگفته بود که همچین فیلمهای خوبی داره دلخور بودم و بیشتر
کنجکاو می شدم تا باز هم بگردم.
در اولین ماهگرد ازدواجم خودم اشپزی کردم.گاز بزرگ /قابلمه های نو
که زیرشون از فرط دود زدگی سیاه نشده بون!و قاشقها همهیه دست
یه گل و مثه ایینه.من میتونستم تو اشپزخونه برقصم چون بزرگ و پر
از نور بود غذا عطر داشت....رنگ داشت...طعم داشت!
تا اون موقع طلعت غذا می پخت صبحها یه سر می اومد و اشپزی
می کرد و می رفت هفته ای یه بار جارو می زد منم گرد گیری
می کردم به باغچه می رسیدم این خواسته صابر بود.
در اولین ماهگرد ازدواجمون صابر طلعت رو مرخص کرد.من شدم زن خونه
نهاری که پختم واقعا شاهکار بود ماکارونی پیچی!!
اولین بار بود می دیدم ....تازه ما هیچ وقت تو ماکارونیمون گوشت
نمی ریختیم و همیشه خالی با ماست می خوردیم.
اما صابر گفته بود گوشتش زیاد باشه و من ناچار شدم از مامان بپرسم
که ماکارونی با گوشت چه شکلیه!
اینها اولین تجربه ها....هرچند جزیی ولی در خاطرم حک شدن.
همون بعد از ظهر صابر به من گفت که پدر و دختری تموم شده و باید
رسما باهاش بخوابم.نمی ترسیدم اما سرد بودم اشتیاق دیدن فیلم
کشف یه عشق و ماجراجویی اونقدر قوی بود که شهوتم کمرنگ
شده بود.من فقط انگار نمی تونستم بپذیرم که اون مرد منو تصاحب
کنه مثل اسکارلت ای کاش من هم عشقی داشتم!!!
بدن صابر خان از موی مشکی پوشیده شده بود ...عرق خورده بود و
به زور به منم داد و گفت: اینجوری دردش کمتره.
من ابتکار عملی نداشتم چون عشقی نداشتم و هوسی.
فقط چشمهامو بستم و دراز کشیدم و شروع کردم به شمردن تا تموم بشه
مثل زدن یه امپول منتظر دردش بودم...که صابر صدام کرد: کجایی؟؟
همینجوری مثه جنازه می خای بیفتی؟؟نمی خوای.ببینیش؟؟؟
گفتم : نه...من استرس دارم بیشتر می ترسم.
اخماش رفت تو هم: من دوست دارم شیطونی کنی.....باهاش بازی کنی
و شور تشو در اورد من چشمهامو باز کردم.قلبم تند تند می زد با دستهاش
سینه هام رو نوازش کرد.منو بوسید تنها کاری که از اول عقدمون اجازه
داشت انجام بده.
: حالا نوبت تو...شروع کن!
: من به طور غریزی و در حالیکه وانمود می کردم خیلی ریلکسم نوازشش
کردم و به صورتم مالیدم .که صدای ناله هاش بلند شد.به من احساس
خیلی خوبی دست داد دوباره همون کارو با لبهام کردم و صدای صابر
بلندتر شد مثل یه سرگرمی جالب بود چون احساس می کردم اون مرد
الان تو دستهای منه و این بهم احساس قدرت میداد.
با اولین تماس زبونم....صابر خان شورتمو کشید پایین.من گرچه جایی
ندیده و نشنیده بودم اما از روی غریزه زنانه قویم اون موجود کوچولو
رو که اون موقع خیلی سفت و سخت شده بود مکیدم.
صدای ناله های صابر خان منو میتر سوندمنو بغل کرد و گفت : می خوام مال من بشی!
و من اون درد لعنتی رو حس کردم مثل جر خوردن لاله گوشم بود
وقتی بچه بودم و گوشواره بدلیم گیر کرد به پرده و من جیغ زدم.
گریه نکردم اما احساس کردم چیز بزرگی رو از دست دادم احساسی
مثل تسلیم شدن مثل تصرف شدن مثل شکست و قلبم اونقدر حساس
بود که اشکهام مثل سیل متکا رو خیس کرد.