تبليغاتX
خاطرات یک دختر فراری
 فصل 32
فصل32
فصل سی و دوم:

مسعود به صابر اجازه نداد مهمونی های الکی  رو  دوباره شروع کنه. من هیچ وقت فکر نمی کردم مسعود همچین برشی داشته باشه  وصابر اینقدر ازش حساب ببره .رفتار مسعود با تمام مردهایی که دیده بودم فرق داشت یه جورایی بی قید ازاد و بی خیال بود نگران نبود که دخترها یا زنها در موردش چی بچ پچ می کنن همیشه یه سیگار گوشه لبش بود و یه شلوار کردی می پوشید که پاچه های گشادش ضرب المثل فامیل بود برای من که تو اوج شهوت و هیجان بودم مسعود تنها مردی بود که جاذبه های سکسیشو خوب پنهان می کرد و کمتر از همه تحریکم می کرد.

*****************************************************

مامان فارغ شد یه پسر سیاه سوخته اما خوشگل .من تا مدتها احساس خواهری می کردم و وقتی اون بچه رو بغل می کردم بوی بهشت رو میشنیدم مخصوصا سر کوچولوی اون پسر بوی خدا می داد و من روزی رو ارزو کردم که بچه خودم رو بغل کنم .

****************************************************

روز تولد من با جشن اومدن مسعود یکی شد  البته ابتکار صابر بود و همون یه دونه  مهمونی برگزار شد. مامان و سهیل هم بودن.با وجود مسعود ..لعیا و صحرا اون مهمونی واقعا خوش گذشت این سه تا از کنار من تکون نمی خوردن.وقتی مسعود دستم رو می گرفت تا از کنار اقایون ردم کنه احساس می کردم که خدا بهم یه برادر داده که مواظبمه و این احساس جدید اونقدر منو قوی کرده بود که بلند بلند می خندیدم و دیگه از هنگامه و دختراش که به هر بهونه ای به مسعود اویزون می شدن نمی ترسیدم.

صابر قانع شده بود که زمینهای شمرون رو بفروشه و به ملک مسعود یعنی خونه دست نزنه.یکی دو روزی با چنتا از رفقاش مدام تو خونه با مشتریها چونه می زدو من پذیرایی می کردم اما واقعا کلافه می شدم.مسعود بیشتر بیرون بود با رفقاش گاهی تو اشپزی کمکم می کرد یا نصیحتم می کرد پسر عجیبی بود که من هم دوستش داشتم هم نمی تونستم راجع بهش فکر بدی بکنم.

بعد از ده روز دوری از صابر خان صبرم لبریز شد. معمولا صابر خان هر دو هفته یک بار منو رو تختش می خابوند و این برای دختری تو سن من و روحیات حساس من قابل تحمل نبود.صابر بازم دکتر و چنتا دلال رو اورده بود خونه و اونا بساط راه انداخته بودن و چرند می بافتن من چند باری صابر رو صدا زدم که التماسش کنم اینارو زود رد کنه برن تا مسعود نیومده من برم بغلش اما فایده نداشت .منم شاکی شدم یه دامن کوتاه داشتم که بالای زانو بود با یه لباس بی استین تنگ .موهام رو باز کردم و صاف رفتم نشستم جلو صابر خان.مردها نگاههای هیزشون روی ساق پام و بالاتر می چرخید صابر نگاه خریدارانه ای بهم کردو با دست اشاره کرد برم کنارش.

یکی دو تا از اون سبیل کلفتا هم سر صحبت رو با من باز کردن از اینکه می دیدم بی کوچکترین زحمت می تونم نظر خیلی از مردها رو به خودم جلب کنم غرور برم داشته بود.صابر اروم دستش رو روی زانوهام می کشید  من زیر گوشش زمزمه کردم که می خام باهاش بخابم و اینا مزاحمن . گفت برم تو اشپز خونه تا بیاد.من تو اشپز خونه یه استکان  چایی و دو تا کلوچه خوردم و صابر نیومد اعصابم به هم ریخته بود دلم می خاس جلو اون غریبه ها لخت شم تا بیان و منو ب......نن!! داشتم استکانم رو می شستم که یه دست گرم منو از پشت بغل کرد از بوی تنش فهمیدم که مسعوده .شوکه شدم .یعنی مسعودم  اینطوری بود؟؟!

 به زحمت بر گشتم مسعود داغ و دوست داشتنی با اون چشمهای درشتش... بوی سیگار می دادو  با لبای کلفتش  نزدیک گوشم نجوا می کرد : پدر سوخته ...کی بهت اجازه داده لخت شی جلو غریبه ها....ها؟؟؟؟؟؟؟؟

من نمی تونستم بفهمم داره تهدید می کنه یا شوخی.

با هیجان  ودستپاچگی داشتم دنبال جواب می گشتم : هیشکی خودم ....ولم کن الان صابر خان میاد!!

دستهای مسعود شل شد دستش رو از روی باسنم بر داشت که جاش مثل کوره تا صبح سوخت .رو صندلی لم دادو گفت: می خاستی اون نره خرا بفهمن شورتت چه رنگیه که فهمیدن......

و اه کشید!

من حیرون بودم.با غیظ نیگام کرد : اصلا تنکه پاته یا نشونشون دادی؟؟؟

من عصبانی و شوکه داد زدم : ببند دهنتو مسعود!

و دویدم تواتاقم .صابر لعنتی بازم یادش رفت منو . و من اون شب با مرور تمام لحظه های داغ مسعود تا صبح بیدار بودم چند بار نفسم تنگ شد دلم می خاست برم تو رختخابش و خودمو تسلیم کنم من واقعا نیاز داشتم که با گرمای یه مرد قاطی بشم گرمایی که بدن صابر نداشت طراوتی که صدای مسعود بهم داده بود لباس زیرم رو خیس اب می کرد. اون پسر منو باحرارت بدنش و نگاهش اتیش می زد. بهش فحش دادم تو خابم.با افکار رویایی کودکانم تصور می کردم در اتاقم رو باز می کنه و شب رو با من می گذرونه اما مسعود ادم عجیبی بود.

از فردای اون روز تا روزیکه مسعود برگشت شیرینترین و زیباترین عشقبازیهای من اتفاق افتاد .من صاحب یه اتشفشان شهوت و جوونی شده بودم که له له می زد تا سیرابش کنم و خودم از اون بیشتر تشنه بودم

 

|
 
|+| نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 14:5  |
 فصل 31
فصل سی و یکم:

من تلخترین لحظات زندگیم رو اون شب برای اولین بار تجربه کردم باید زن باشی تا بفهمی که چه زخمی به قلب یه زن می خوره اون شب هزار راه خطرناک و کشنده به نظرم می اومد جوونی و  کم تجربگی و حس انتقام داشت مثل خوره من رو می خورد اول تصمیم گرفتم خودم رو بکشم با هق هق شیشه خالی الکل رو شکستم و رو دستم کشیدم اون لحظه احساس می کردم بهترین تصمیم دنیاس اما درد و قطرات خون اونقدر منو عاجز کرد که یه گوشه خزیدم و زار زدم صابر حتی در اتاقش رو باز نکرد ببینه دارم چه غلطی می کنم دلم می خواست صبح با جنازه من رو به رو بشه و شاید دل سنگش به رحم بیاد اما چیزی بهم می گفت کسی که باید دنیا رو ترک کنه اونه نه من!دستم رو با روسری بستم افکار شیطانی به سراغم اومد تا شبونه صابر رو بکشم الان که فکر می کنم میبینم من تو چه پرتگاههایی سیر می کردم و خدا نجاتم داد برای کشتنش باید صبر می کردم و صبر کردن مثل کندن چاه با سوزن برام طولانی و شکنجه اور بود من دنبال یه تلافی فوری بودم چیزی که بهش بفهمونه اشتباه کرده اما صابر اونقدر  خونسرد و مغرور بود که بعد از سه ساعت جلو تلویزیون دراز کشید و صداشو تا اخر بلند کرد تا صدای هق هق منو که دلم می خواست فقط یه لحظه ازم دلجویی کنه رو نشنوه!

من درمونده و دست از همه جا شسته بودم ساکم رو بستم اشک مثل سیلاب از چشام جاری بود. اروم به طرف در رفتم خوب می دونستم که این وقت شب حتی ممکنه مادرم هم راهم نده اما نفس کشیدن تو جایی که اون کثافت لم داده بود برام درد اور بود .در که بسته شد تو حیاط دویدم

کوچه تاریک بود ترس داشت منو می کشت من فقط می خواستم اون به من توجه کنه و ناراحتیمو درک کنه . میدونستم که اگه برم مجبورم برگردم چون زن خیابون نبودم ! جربزه همچین غلطایی رو هم نداشتم و میدونستم برگشتنم با سرشکستگی و تحقیر جلو خونواده صابر همراهه.برگشتم زیر درختای ته باغ چمباتمه زدم تا ببینم چیکار می کنه اصلا نگرانم میشه یا نه؟دنبالم میاد؟ دلش شورم رو می زنه؟ نیم ساعت گذشت و صابر نیومد کم کم داشت خوابم می گرفت انتظار  و تند تند سرک کشیدن برای روشن شدن برق بالکن داشت دیوونم می کرد .صابر اومد.با چراغ قوه تو حیاط چرخید و از خونه زد بیرون در نیمه باز موندچند دقیقه بعد برگشت دوباره تو حیاط گشت من قلبم می زد از شدت عصبیت داشتم بالا می اوردم اصلا یادم رفته بود واسه چی اومدم بیرون.پیدام کرد واونچه لایق خودش ومادرش بود بهم گفت.دست اخر نعره کشید: سه تا چیز رو تو گوشات فرو کن پتیاره عوضی یک: حق نداری بی اجازه من از خونه گم شی بیرون و خوابوند تو گوشم من تلو تلو خوردم و ایسادم.دو:فکر فرارکردن و این ج.ن.د.ه بازیارو از سرت بیرون می کنی وسیلی دوم رو محکمتر خابوند من کوبیده شدم به درخت گوشم داغ بود انگار ازش خون می ریخت اما شاخه هارو گرفتم و وایسادم . نفس تو سینم قفس شده بود بغض اجازه اشک ریختن بهم نمی داد صورتم از سوزش ودرد داشت پاره پاره می شد.سه:از این به بعد تو کار من دخالت اضافه بکنی همینجا چالت می کنم و سومی رو که زد من مثل یه نهال که تبر اخر رو خورده سقوط کردم رو زمین و جیغ کشیدم!

صابر کشون کشون منو برد تو اتاق و بغلم کرد  شاید اگر بگم من تو سینش اروم می شدم بهم بخندین یا فحشم بدین اما من تشنه بودم حتی تشنه اینکه از یه مرد کتک بخورم چون حس کردم اهمیت دارم دوستم داره که کتکم زده نگرانم شده.میدونست درد می کشم وقتی نوازشم می کرد من تمام بغضهای عالم رو گریه می کردم و صورتم رو می چسبوندم به سینه پر مو داغش. .پشیمونی از صداش می ریخت صداش گرفته بود.فشارم داد: حالا هر چی می خای گریه کن تو بغل خودم...

*****************************************************

هر جند اون شب من از شدت تنهایی و کمبود عاطفه صابر خان طی اون چند هفته  ناخوداگاه به سینش پناه بردم و فراموش کردم اون اتفاقات رو. اما هنوز هم با یاد اوری اون لحظات تکون می خورم و گاهی اشک می ریزم

******************************************************

هنگامه اون زن قد بلند و خونواده پر افادش تونستن با مشاوره یه وکیل مخ صابر رو بزنن و قانعش کنن که خونه رو بفروشه روزی که صابر به بنگاه سپرد و روزی که اولین مشتری اومد من پچ پچ لاشخورای خونه صابر رو شنیدم که می گفتن: مسعود چیزی نفهمه ها نزارین صابر زنگ بزنه بهش!

من میدونستم که صابر حتما داره حقی از اون بچه ضایع می کنه تصمیم گرفتم خبرش کنم شماره مسعود رو از دفتر تلفن برداشتم ویه روز صبح که صابر نبود با کلی تلاش و مکافات تونستم صدای گرفته مسعود رو بشنوم که انگار به سختی نفس می کشید.

یک هفته بعد مسعود رسید درست وقتی که همه تو اتاق جمع بودن و نقشه گرفتن یه خونه جدید رو می کشیدن طلبکارا شده بودن مهمونای عزیز و تند تند گیلاس می دادن بالا.از این بهتر نمی شد من تو دلم قند اب شد وقتی مسعود از در اومد تو .هنگامه تا مرز سکته پیش رفت و بقیه تو شوک موندن از همه خوشحالتر من بودم .!!

مسعود خیلی عوض شده بود شکل مردا شده بود سبیل داشت و یه سیگار گوشه لبش بود چشاش مثه دوتا الماس سیاه می درخشید.

مسعود پسرک چشم سیاه معشوقه خیالی من و ناجی اون خونه از دست اون ادما بود.هنگامه زیر لب به من فحش میدا د و رو به دخترای شترش می گفت: کار این مار مولک خاک بر سره!بوی پول خورده به دماغش سلیطه خانوم!!

من اهمیتی نمی دادم چون همه اون شب زود تارو مار شدن و صابر تا دم دمای صبح با مسعود حرف می زد .من خودم روسپردم به دست سر نوشت

می دونستم که ممکنه همه چیز عوض بشه اما وضع بدتر از این نمیشه

طلعت دوباره اومد تا بساط مهمونیهارو را بندازه دیگه طلا رو نیاورد تا مدتها بعد که جای سوختگی روی بازوی طلا دیدم و فهمیدم دخترک به خاطر بی مبالاتی مادرش و حماقت اون زن داغ شده در حالیکه دست خودش باید داغ می شد

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:32  |
 فصل 30
فصل سی ام:

از اون شب این مورد بارها تکرار شد و من  در این مدت چند بار بهش یاد اوری کردم که متوجه شدم که لش بازیهاش هنوزم ادامه داره و این موضوع به سردی روابطمون دامن می زد اگه کار ارایشگریم نبود حتما دیوونه می شدم چون صابر بعد از هر جر و بحث یه گوشه مینشست و مشروب می خورد یا سیگار می کشید دکتر ثقفی از دوستاش چند بار به من هشدار داده بود که نذارم دیگه مست کنه چون خیلی براش خطرناکه اما من جدی نمی گرفتم یک ماه به همین وضع گذشت حتی شبها جلو تلویزیون می خوابید و من تنها تو اتاقم اینقدر جون می کندم تا خوابم ببره گاهی زیر پتو گریه می کردم میدونستم که صابر با فیلمهای بد خودش رو سرگرم می کنه و اینو از حموم رفتن هر روز صبحش که بی سابقه بود می فهمیدم و تمام بدنم اتیش می گرفت زجری که یه زن از فهمیدن این کار مردها می کشه با هیچ واژه ای توصیف نمی شه.من حتی گاهی صدای ناله هاشو موقع خود ارضایی می شنیدم ودرد می کشیدم ....درد!!

خلاصه بعد از دو ماه صابر با شرکاش قرار گذاشت شاید مشکل مالیشون حل شه اما به زد وخورد ختم شد و صابر با دنده شکسته برگشت خونه ما به ندرت حرف میزدیم من اینهارو از زبون دوستاش به خصوص دکتر ثقفی و چنتا از قدیمیها که مدام به دیدینش می اومدن می فهمیدم.خیلی دلم می خواست کمکش کنم اما سن کم و خاطره های تلخ زندگیم بهم اجازه نمی داد تا این زندگی رو جمع و جور کنم .کسی هم راهنماییم نمی کرد نزدیک زایمان مامان بود و اونقدر گرفتار بود که حتی زنگ هم نمی زد. من بهناچار خودم رو مشغول کار تو اتاقم کرده بودم صابر از اینکه من محتاجش نیستم و کاری به پولاش ندارم خیلی راضی بود .اما رضایتش به دردم نمی خورد شاید هفته ها دوری از اغوش یک مرد که همیشه جاش تو زندگیم خالی بود خیلی برام رنج اور بود اما اون پیش قدم نمی شد مثل یه تیکه سنگ بی احساس شده بود . من   با مصیبت خودمو ارضا می کردم و هر بار بعد از این کار سردرد می گرفتم.تنها همدمهای من لعیا و صحرا دخترهای دو قلوی مرضیه بودن که ۴ سال ازم بزرگتر بودن با همون افکار بچه گانه و ساده من .

از دوستای قدیم زن سابق صابرخان.مرضیه دفتر دار مدرسه راهنمایی بود و سرش به تنش می ارزید کم حرف عاقل و مهربون.دخترهاشم همینطور. خوشگل نبودن اما مثه ایینه صاف بودن.واسه تنها نبودنم می اومدن کمکم می کردن و کلی دلداریم میدادن  وقتی عصبی و دمق بودم.من وقتی اونها رو شناختم کمتر غصه می خوردم اونا همیشه خوبیها و زیباییها و تواناییهای منو بزرگ می کردن و این برام خیلی لذت بخش بود .

صابر در اثر زیاده روی راهی بیمارستان شد و دکتر ثقفی  تمام شیشه های مشروب رو تو حیاط خورد کرد و  هر چی بد وبیراه  بلد بود نثار من و مادرم کردکه عرضه نداشتم صابررو ترک بدم!! من تو ارایشگاهم بغض کرده بودم و صورت بی بی ها رو بند مینداختم.

بعد از دو هفته که صابر اومد خونه مثل نی قلیون باریک شده بود و چشماش داشت از کاسه در می اومد فکر کنم معده اش داغون شده بود از اون روز به بعد ملاقات کننده هاش و مگسای دور شیرینی هر روز تو خونه ما  پلاس بودن من یه پام تو ارایشگا بود و یه پام تو اشپزخونه تا به طلعت کمک کنم .طلعت مجبور شد دختر کوچولوی مو طلاییشو بیاره ور دستش تا کمکمون کنه. دخترک ریز و لاغر بود سنش ۱۲ بود اما مثل نوجوونی خودم خیلی ریز بود اصلا کسی نمی فهمید که اینقد سن  داره..تیز وبز وزرنگ بود وکم حرف میزد گاهی که بهش نگاه می کردم یاد خودم می افتادم .

چند باری صابر با مسعود تماس گرفت تا بیاد ولی مسعود مشغول دانشگاه بود و هر بار یه جوری از اومدن طفره می رفت.

طلعت مدام طلا رو برای خرید میفرستاد بیرون من بارها بهش میگفتم که طلا دیگه بچه نیس چرا دامن کوتاه تنش می کنی می فرستیش تو مغازه های به این شلوغی؟

 اما طلعت چیزی حالیش نبود و می گفت کی به این لزگن نیگا می کنه بچه است. اما من خوب می دونستم که این سن بحرانیترین سن یه دختره حتی یه حرف یا متلک ناجور مدتها ذهن بچه رو خراب می کنه و رنجش میده اما نمی تونستم هر دقیقه مواظب طلا باشم.زنهای فامیل صابر مخصوصا اون قد بلنده با دختراش یه شب خونمون موندن صبح سه تاشون مجانی موهاشونو درست کردن و رفتن مثل اینکه صابرو راضی کرده بودن خونه رو بفروشه و یه جای کوچیک بگیره تا اوضاعش بهتر بشه.

صابر هنوز از رختخواب بیرون نیومده بود روزها فقط یه ربع با من قدم می زد بی هیچ حرفی و بعد می افتاد تو تختخواب .

من احساس خطر می کردم از فروش خونه و شروع بدبختی نمیدونم چرا؟؟

*************************************************

اوضاع کمی اروم شده بود زمان خیلی از مشکلات رو محو می کنه. من کینه سابق رو به صابر نداشتم روزها کنارش می نشستم و براش حوادث روزنامه می خوندم یا دستش رو تو دستام می گرفتم اما نمی بوسیدمش چون نمی خواست!!حتی اجازه نمیداد سینشو لمس کنم دستم رو پس می زد.

به طلا عادت کرده بودیم .میموند و تو کارای ارایشگاه کمک می کرد گاهی که صابر اب یا قرص می خواست مثل فرفره می رفت و بر می گشت و من خیالم راحتتر شده بود که می تونم به کارم برسم.

تا اینکه یه روز صابر مثل همیشه سر ساعت ۱۰ طلا رو صدا کرد تا براش اب میوه ببره من داشتم ابرو بر می داشتم دو تا مشتری دیگه هم رو صندلیها لم داده بودن  دلشوره عجیبی به دلم افتاد سریع قیچی ابروهارو تموم کردم و به بهوونه سر زدن به صابر مثل گربه خزیدم تو سالن. اتاق اخر  در نیمه باز بود طلا تو اشپز خونه و دستشویی هم نبود انگار کسی به قلبم چنگ می زد پشت در اتاق صابر بدون نفس موندم روزهای کودکی خودم رو به یاد می اوردم که زیر بی غیرتی مردهای دور و برم له شد. صدای طلا می اومد ظریف و پر از ترس: بسه دیگه؟؟ برم؟؟؟؟؟؟؟تورو خدا.......

و نفس نفس زدنهای صابر:....نه بمال....پایینشو بگیر.......تندتر بمال ای اه ه ه

اخی........داره میاد تند تر!!

قلبم مثل پتک می زد از لای در میدیدم که دست طلا زیر پتو تکون می خوره و صابر پتو رو تا زیر گردنش بالا کشیده و عرق می ریزه خشم سراسر وجودمو سوزن می زد دویدم کنار اشپز خونه و داد کشیدم: طلاااااااااااااااااااا کدوم گوری هستی؟؟؟؟

چند ثانیه بعد در باز شد و طلا مثل گوله فشنگ دوید طرف توالت که جلوشو گرفتم از ترس سفید شده بود دلم برای اون قواره نهیف بی جون کباب شد که داشت از وحشت قالب تهی می کرد.اما خابوندم تو گوشش .

خابوندم تو گوش کودکی خودم که با لجن مادر و پدرم قابل رویت نبود!!

دستهای طلا از اب صابر کثیف شده بود!!

طلا باکره معصومی که مثل ایینه بچگی من از فضاحت دنیا فرار می کرد در بحبوحه این جریان شرم اور می دوید تا ثابت کنه که بی گناهه و بی گناه بود کودکی که سیلی خورد قلب زنی بود که خورد شد پاره پاره شد چون وحشت اون کودک را تا حد مرگ پریشان کرده بود هنوز صدای ضجه های طلا که از ته دل تو دستشویی زار می زد زیر گوشمه.و من که بی حال لغزیدم و با هر هق هق اون دختر زخم خوردم و گریه کردم .من و طلا نیم ساعت تمام با صدای بلند گریه کردیم طلا اشک نمی ریخت جیغ می کشید چون بی گناه الوده شد بی گناه سیلی خورد و من تمام نفرتم رو بیرون ریختم.من وقتی این پست رو می نوشتم اونقدر گریه کردم که نتونستم تمومش کنم و الان با این رنگ اضافه کردم.

طلا سه ساعت بعد از اون ماجرا هم بغض می کرد و یه دفعه گریه می کرد صابر همون موقع اروم در اتاقش رو قفل کرد و مشتریهای من شتابزده ارایشگاه رو ترک کردن.

|+| نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 9:42  |
 فصل 29
فصل بیست و نهم:

در مقایسه با زندگی من تو اون سگ دونی زندگی با صابر خان بهشت بود مرد صبوری که که به ندرت عصبانی می شد یا احساساتشو بروز می داد ارامش نسبی رو به اعصابم بر گردونده بود وقتی معیار مقایسه همه چیز برای من زندگی جهنمی خودم قبل از ازدواج بود می تونم بگم همه چیز عالی بود نه بوی سیگار و هروین تو خونه بود نه فحشهای رکیک که هر روز با صدای اونا از خواب بپرم نه سگ دو زدن تو ارایشگاه و تحقیر شدن جلو دوستام .حتی مشروب خوری بیش از اندازه صابر و لاس زدنهاش با خانمها تو مهمونیها اصلا منو ناراحت نمی کرد. من تمام رویاهای شیطنت امیزم رو فراموش کرده بودم و مثل یه زن خانه دار تو نقش خودم جا افتاده بودم چیزی که فکرشم نمی کردم به این زودی باورم بشه!

دوره مهمونیها به طرف ما برگشت و یه هفته در میون مهمون داشتیم من و طلعت خانوم از روز قبلش تو اشپزخونه می شستیم و می پختیم و شب مهمونی یک لحظه هم نمی تونستیم بشینیم اگرچه واقعا از کت و کول می افتادم چون ما اصلا تو خونه خودمون با کسی رفت و امد نداشتیم اما با این حال مثه یه زن فداکار سعی می کردم همه چیز ابرومندانه باشه.در خلال این رفت و امدها دوستای زیادی پیدا کردم دخترای هم سن و سال خودم و چنتا زن دیگه که از فامیلای صابر و زن سابقش بودن من ادم کمرو وکم حرفی بودم و این باعث می شد مردم برای دوستی با من تردید نکنن.

اوازه ارایشگریم هم تو مهمونیها پیچیده بود و همه ضمنی ازم وقت می خاستن .این چیزا خیلی بهم انگیزه میداد .ایدهراه انداختن  یه ارایشگاه کوچولو حتی تو اتاق ته باغ صابر خان هیچ وقت مورد قبول نمی افتاد و من مجبور بودم تو اتاق خودم کار مشتریهامو با امکانات کم راه بندازم . چند باری به سلمونی مامان رفتم و ازش چیزایی امانت گرفتم مامان چندان با من رفت و امد نمی کرد و بعدا شنیدم که حامله هست!!

من بعد از ۷ ماه از اولین امیزشم حامله نشده بودم در حالیکه صابر خان هر شب  مست می کرد و با  من می خوابید و من سعی می کردم بهترین کارهایی رو که به ذهنم می رسه واسش بکنم تا از من راضی باشه هر چند هیچ وقت خودم ارضا نمی شدم .کم کم باورم می شد که نزدیکی جنسی برای زن جز زحمت چیزی نیست و فقط مردها هستن که لذت می برن اما دوستام و گاهی دخترها چیزهایی از لذت جنسی تعریف می کردن که من تا به حال لمس نکرده بودم.

خودم رو توجیه می کردم که صابر با این سنش حوصله تحریک کردن منو نداره و نباید ازش توقع داشته باشم واسه به هیجان اوردنم نیم ساعت تمام وقت بذاره و بهم ور بره. اما بعد از هر امیزش سردرد و عصبانیت منو بیچاره می کرد مخصوصا اگر خودم مایل به انجامش بودم و سرخورده میشدم. گاهی مشروب می خوردم اما زیاد کارگر نبود

تنها چیزی که ارومم می کرد این بود که بنویسم .برای چشم سیاه می نوشتم : تقدیم به معشوق خیالی(مسعود)

اونقدر عاشقانه نوشته بودم که باورم شده بود کسی هست که من عاشقشم و اون هم منو می پرسته

********************************************************************

صابر یه نمایشگاه ماشینهای قدیمی داشت و مثه بقیه صبح تا ظهر تو مغازش بود و ساعت ۲ می اومد خونه ما زیاد پیش هم بودیم هر چند در استانه اولین سالگردمون هم فقط وقتهایی با هم گپ می زدیم که تو رختخوا ب بودیم من حتی تا اون زمان هم این شکاف سنی رو احساس می کردم و هر وقت که دلم می خواس گریه کنم یا خودمو لوس کنم نگام به موهای سفید گوشه گوشش می افتاد و از خجالت اب می شدم اونم خیلی با من دمخور نمی شد من مثه اون زنای ددری و بی ادب نمی تونستم بخندونمش و سر حالش کنم هر چند می گفت رابطه جنسیش با من بی نظیره اما همیشه احساس می کردم داره دلداریم میده.

*******************************************************

اوضاع کارو بارش مدتی کساد بود و زود می اومد خونه وسیگار می کشید پشت هم ابجو می خورد و بیشتر وقتها که اروم نمی شد یا بیخوابی می زد به سرش می اومد سراغم تا زهرش رو بریزه و بخوابه!من خودم  شرایط رو درک می کردم می دونستم هیچ کاری مثل اون کار انرژی از یه مرد نمی گیرهواسه همین نمی زاشتم زیاد سیگار بکشه خودم همیشه پیشنهاد میدادم تا با من بخوابه و اروم شه

********************************************************************

اون شب سمانه زن یکی از فامیلا تا دیر وقت کار موهاش طول کشید وقتی رفت دیدم صابر تو حال ولوو شده و از بس مشروب خورده نمی تونه سر پا وایسه به هر زحمتی بود بلندش کردم و گذاشتم رو تخت دراز بکشه مدام می گفت : من  مادر اون پدر سگ رو می ...ام!!

مجبور شدم علی رغم خستگیم واسه خوابیدنش خودم دست به کار بشم .تقریبا اواخر کار بود که مضمون حرفای صابر عوض شد جای اسم اون مشتری یا شریک نامردش چیزای دیگه بلغور می کرد : مریم....مریم پلنگ....گازم بگیر!!

و بلند بلند می خندید

:اختر ساقی هم  رو کاره با اون کپلای گندش....می زاری اونم بکنم؟؟؟

: اخه خیلی محشره وقتی داره............

و خوابش برد.

 به زحمت از رو سینم هلش دادم پایین و با یه بغض سنگین دویدم تو حموم من اون شب نیم ساعت زار زار گریه کردم حس مامانم رو درک می کردم وقتی از تو اتاق بابا  کاندوم پیدا کرده بود شب تو حال خوابم برد صابر مثل یه تیکه سنگ خوابش برده بود و تا ساعت یازده فرداش اصلا تکون نخورد

من با هزارتا سوال بی جواب تو مغزم دعا می کردم زودتر این خورشید لعنتی بیاد بالا تا من اینقدر جون نکنم.

اون زنها کی بودن قبل از من بودن یا هنوزم هستن ؟؟

پس من کی بودم؟؟لذت اون زنها خیلی بیشتر از من بود؟؟

نکنه اون همیشه به یاد اون زنا با من می خوابه؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 18:48  |
 فصل 28
من در برزخی گرفتار بودم که قیامتش  جهنم بود....

فصل بیست و هشتم:

اگر طول و تفصیل ندم براتون و زیاد وارد جزییات نشم عذاب بیشتری

 می کشم چون خیلی چیزهای کوچولو گاهی خیلی چیزهای

 بزرگی رو بوجود میاره.البته از خیلی دوره های زمانی زندگیم چشم

 می پوشم و سعی می کنم طولانی نشه

اولین عادت ماهیاننم رو تو خونه صابر تجربه کردم دردناک مثل همیشه

 با رودر واسی و خجالت بی حد و حصر تونستم بگم که پریود شدم

 و نمی تونم بیام مهمونی.اون شب خودش رفت بعد از ۲ هفته هنوز

 دستش پایین تنم رو لمس نکرده بود و شبهای جمعه دوره مهمونی

 داشتن دوستا و رفقای قدیم و جدید من اون شب تو خونه تنها موندم

 و تمام سوراخ سنبه هاشو گشتم بگذریم که از دیدن بعضی وسایل

 واقعا کفم می برید و خیلی از اونها رو هم نمی دونستم چیه

اون شب تو ذهن خودم به یه گنج رسیده بودم زیر کشو میز تلویزیون

 یه انبار از فیلمهای مختلف بود.من اون شب برای اولین بار فیلم

(( بر باد رفته)) رو دیدم و شیفته اسکارلت شدم عشقش منو

 دیوونه می کرد  و هوسبازیش انگار به من جسارت می داد.

گرچه طولانی بود اما من در طول هفته بعد دو بار دیگه اون فیلم

 رو دیدم و هر بار بیشتر عاشقش می شدم.از اینکه صابر به من

 نگفته بود که همچین فیلمهای خوبی داره دلخور بودم و بیشتر

 کنجکاو می شدم تا باز هم بگردم.

در اولین ماهگرد ازدواجم خودم اشپزی کردم.گاز بزرگ /قابلمه های نو

 که زیرشون از فرط دود زدگی سیاه نشده بون!و قاشقها همهیه دست  

 یه گل و مثه ایینه.من میتونستم تو اشپزخونه برقصم چون بزرگ و پر

 از نور بود غذا عطر داشت....رنگ داشت...طعم داشت!

تا اون موقع طلعت غذا می پخت صبحها یه سر می اومد و اشپزی

 می کرد و می رفت هفته ای یه بار جارو می زد منم گرد گیری

 می کردم به باغچه می رسیدم این خواسته صابر بود.

در اولین ماهگرد ازدواجمون صابر طلعت رو مرخص کرد.من شدم زن خونه

نهاری که پختم واقعا شاهکار بود ماکارونی پیچی!!

اولین بار بود می دیدم ....تازه ما هیچ وقت تو ماکارونیمون گوشت

 نمی ریختیم و همیشه خالی با ماست می خوردیم.

اما صابر گفته بود گوشتش زیاد باشه و من ناچار شدم از مامان بپرسم

 که ماکارونی با گوشت چه شکلیه!

اینها اولین تجربه ها....هرچند جزیی ولی در خاطرم حک شدن.

همون بعد از ظهر صابر به من گفت که پدر و دختری تموم شده و باید

 رسما باهاش بخوابم.نمی ترسیدم اما سرد بودم اشتیاق دیدن فیلم

 کشف یه عشق و ماجراجویی اونقدر قوی بود که شهوتم کمرنگ

 شده بود.من فقط  انگار نمی تونستم بپذیرم که اون مرد منو تصاحب

 کنه مثل اسکارلت ای کاش من هم عشقی داشتم!!!

بدن صابر خان از موی مشکی پوشیده شده بود ...عرق خورده بود و

 به زور به منم داد و گفت: اینجوری دردش کمتره.

من ابتکار عملی نداشتم چون عشقی نداشتم و هوسی.

فقط چشمهامو بستم و دراز کشیدم و شروع کردم به شمردن تا تموم بشه

مثل زدن یه امپول منتظر دردش بودم...که صابر صدام کرد: کجایی؟؟

 همینجوری مثه جنازه می خای بیفتی؟؟نمی خوای.ببینیش؟؟؟

گفتم : نه...من استرس دارم بیشتر می ترسم.

اخماش رفت تو هم: من دوست دارم شیطونی کنی.....باهاش بازی کنی

و شور تشو در اورد من چشمهامو باز کردم.قلبم تند تند می زد با دستهاش

 سینه هام رو نوازش کرد.منو بوسید تنها کاری که  از اول عقدمون اجازه

داشت انجام بده.

: حالا نوبت تو...شروع کن!

: من به طور غریزی و در حالیکه وانمود می کردم خیلی ریلکسم نوازشش

 کردم و به صورتم مالیدم .که صدای ناله هاش بلند شد.به من احساس

 خیلی خوبی دست داد دوباره همون کارو با لبهام کردم و صدای صابر

 بلندتر شد مثل یه سرگرمی جالب بود چون احساس می کردم اون مرد

 الان تو دستهای منه و این بهم احساس قدرت میداد.

با اولین تماس زبونم....صابر خان شورتمو کشید پایین.من گرچه جایی

 ندیده و نشنیده بودم اما از روی غریزه زنانه قویم اون موجود کوچولو

 رو که اون موقع خیلی سفت و سخت شده بود مکیدم.

صدای ناله های صابر خان منو میتر سوندمنو بغل کرد و گفت : می خوام مال من بشی!

و من اون درد لعنتی رو حس کردم مثل جر  خوردن لاله گوشم بود

 وقتی بچه بودم و گوشواره بدلیم گیر کرد به پرده و من جیغ زدم.

گریه نکردم اما احساس کردم چیز بزرگی رو از دست دادم احساسی

 مثل تسلیم شدن مثل تصرف شدن مثل شکست و قلبم اونقدر حساس

بود که اشکهام مثل سیل متکا رو خیس کرد.

|+| نوشته شده توسط لیلی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 15:54  |
 

کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به "لیلی" می باشد

طراح قالب : شمع سوخته

بالا